ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

108

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و باتفاق از ما و ايشان چند ملك ، سوى ملك دجوشن بن [ 1 ] دهران رويم و از وى درخواهيم تا اين زمين ما را پادشاهى فرستد تا ما و ايشان در فرمان وى باشيم ، و عاقبت نيكو گردد . مردمان گفتند هر چه تو رأى بينى ، [ و ] بعد بسيارى مناظرها و حكايات حكمت ، اين كار تمام كردند ، و ملك دجوشن آن ولايات بخواهرش داد ، دسل بنت و هرات ، و او را بجندرق [ 2 ] داده بود ، ملكى بزرگ ، پس نيامد و اين زمين بگرفت و شهرها ، و شرح آن و فرزانگى دسل در كتاب گفتست ، پس در آن كشور هيچ دانا و برهمن نيافت بدان بزرگوارى و پر نعمتى جائى ، پيش برادر نامهء نوشت در آز بدين سبب ، و دجوشن سى هزار مرد برهمن از همه زمين هندوان بخواست ، و با همه دخت [ 3 ] و پيوستگان به خواهر فرستاد ، و دگر مناظرها [ ى ] برهمنيان و مثلها گفتست بسيارى ، تا ولايت سند آباد گشت ، و صفت نهاد ولايت ، و جويها را ، و عجايب ذكر كرده ، و بنا [ ى ] شهرها ، و دار الملك را شهرى كرد نام او عسقلند [ 4 ] و گوشهء آن ولايت زطيان را داد ، و مهترى بپاى كرد نام او حودرت ، و ميديان را همچنين جايگاهى بداد ، و بست و اند سال اندرين پادشاهى بماند تا ملك از بهارتان [ 5 ] برفت ، چنانك ( 70 - آ ) گفته شود بعد از اين ، ذكر پادشاهى بهارتان و فانمين [ 6 ] چنين روايت كند كه فور [ 7 ] ملك الملوك هندوان ، از فرزندان [ آن ] مهتران بود كه در عهد ضحاك و افريدون بودند از نسل حام ،

--> [ ( 1 ) ] كذا ؟ پائين‌تر ( دجوشن ) با جيم و ظ : در يودهن موضوع كتاب ( مهابهارتا ) است . ر ك ، حاشيه 4 : 1 ص 109 [ ( 2 ) ] در صفحات آتيه . حندرت ، جندرب ، صحيح : جيدرتهه . [ ( 3 ) ] ظ : رخت ، يعنى اسباب و تجمل [ ( 4 ) ] سين يا قاف سه نقطه دارد در مسالك و ممالك يافته نشد . [ ( 5 ) ] ظ : اين همان بهرت بضميمهء الف و نون نسبت است ( بهرتان ) يعنى خانوادهء راجه بهرت كه كوروان و بيذوان باشند ( مهابهارتا تاريخ فرشته ص 6 ) [ ( 6 ) ] ظ : پادشاهى بهارتان و حرب كوروان و فاندوان ( پندوان ) [ ( 7 ) ] در ترجمهء مهابهارت ويرا ( پرج ) مينويسند . و ابو ريحان در تحقيق ما للهند فور نوشته پلوتارك مورخ پادشاهى را در هند نام ميبرد بنام ( پروس ) كه در شاهنامه ويرا ( فور ) نويسند و در جامع التواريخ رشيدى ( فور ) ضبط كرده و بين پرج هندى و پروس يونانى و فور فارسى قرابتى لفظى است بعلاوه بقراين ديگر كه در حواشى بعد آيد اين فور هان پرج مهابهارتاست . مراد ما نه آنست كه نور اسكندر و اين پرچ يك نفر باشند بل مراد شباهت اسمى است .